داستان دوباره مستأجر

واحد دو از ساختمان شماره یازده آپارتمانی‌ست در طبقهء‌ اول‌ ساختمان‌ پنج طبقهء نـبش خـیابان شـهید اکبر نیک‌روش‌فرد.همان جایی که ردیف تاکسی‌های خطی توقف می‌کنند‌ و راننده‌های‌شان،ساعت‌های انتظار را با شـوخی و گفت‌وگو و پاییدن آدم‌ها و پیاده‌روها می‌گذرانند.چمباتمه می‌زنند‌ و به دیوار تکیه می‌دهند‌.لب‌ جـدول جوی آب می‌نشینند و پاهای‌شان را آویـزان مـی‌کنند.گاهی،انگار به سرشان زده باشد،ناگهان از باقی جدا می‌شوند و به سمت کلمن آبی‌رنگ بزرگ درداری که روی هرهء دیوار کوتاه دورتادور‌ ساختمان و زیر شاخه‌های انبوه درخت مو گذاشته‌اند و با سیم به نرده مـهار کرده‌اند می‌روند و لیوان فلزی بزرگی را از آب پر می‌کنند. و کمی از آن را می‌خورند و باقی را به سرورو‌ و سینه‌شان‌ می‌پاشند.ساعت از شش‌ونیم گذشته و تاریکی دارد نزدیک می‌شود.از خنکی دم غروب و خواهرم خبری نیست.نوبت دکتر داشته و مجبور بوده برود.

«قـبل از تـو اگر رسیدم یک‌طوری خودم را‌ مشغول‌ می‌کنم!کتاب برای این‌جور وقت‌هاست خواهر!»

دقایقی نمی‌گذرد که درب آهنی ساختمان باز می‌شود و زن تنومند و میان‌سالی،با صورتی گوشت‌آلود و لباسی سراسر سیاه و گشاد، هن‌وهن‌کنان مقابل‌ام ظـاهر مـی‌شود.کیسهء‌ پلاستیکی‌ بزرگی پر از تکه‌های یخ در دست دارد و رد آب روی پله‌های ورودی و موزاییک‌های پشت در پیداست.

ببخشید آهسته‌ای می‌گویم و از لای در داخل می‌سرم.

«با کدام واحد کار‌ دارین‌ آقا؟»

«واحد‌ دو!برادر خانم عباسی هستم‌.قرار‌ است‌ داخل مـنتظرش بـمانم.شاید همین حالا برسد!»

«ترا به خدا اگر راستی راستی برادرشان هستید یک سفارشی بکنید لطفا!»

هاج‌وواج نگاهش‌ می‌کنم‌.می‌خندد‌ و گردی صورت گوشتالود و عرق کرده‌اش از مقنعه بیرون‌تر‌ می‌افتد‌.

«بـگویید خـانم قـوامی.خودشان می‌دانند.همین دیشب بـاهم حـرف زدیـم.»

پلاستیک خیس و سنگین را تا ارتفاع باسن بزرگش بالا‌ می‌آورد‌ و تکان‌ می‌دهد.نیم‌چرخی می‌زند و در را پشت سرش می‌بندد.

پشت در‌ بستهء آپارتمان خواهرم وا مـی‌روم از خـستگی و گـرمای هوا و دود و کثافتی که هلاک می‌کند آدم را.به حرفی‌ کـه‌ تـوی‌ تلفن زدم فکر می‌کنم،به کتاب من یک سایه‌ام،مجموعه داستان‌های‌ کوتاه‌ فیروزه گلسرخی که توی جیب ساکم است و بـه‌جز داسـتان آخـرش،باقی را خوانده‌ام و کلی راجع به‌ تهران‌ و آدم‌هایش‌ چیز یاد گـرفته‌ام.

درب آپارتمان گشوده می‌شود.صدای تلویزیون همه‌جا را پر‌ کرده‌ است‌.فکر می‌کنم دوسال پیش بود که این برج‌های دوقلوی نـیویورک را زدنـد و خـرد و خاکشیر‌ کردند‌.من‌ و شوهرم تازه از سر کار برگشته بودیم؛هردو هـلاک از ایـن همه سروکله‌زدن و ورور‌ حرف‌زدن‌ با مردم و چه می‌دانم هزار بلای دیگر...فقط می‌شنیدم و درحالی‌که از گرمای پرروی‌ شـهریور‌ کـش‌ مـی‌آمدم،به نورهای آبی و مضطربی که از صفحهء تلویزیون به داخل اتاق تاریک پاشـیده‌ مـی‌شد‌،خـیره شده بودم.صداهای نامفهومی از هال می‌آمد...پرسیدم:«چی شده؟چی شده؟»

این‌ شروع‌ زیبا‌ که به نـگرانی‌های شـایع در زنـدگی شهری و حریم‌های خصوصی چندین میلیون جمعیت شهرنشین تهرانی اشاره‌ دارد‌ خواننده را برای فاجعه‌ای مبهم کـه هـنوز در داستان نیامده آماده می‌کند‌.فاجعه‌ای‌ که‌ در جایی،جهان را به دو قسمت قبل و بعد از خـود تـقسیم کـرده است. اما‌ در‌ تصویری‌ که از لحن و فضای حول و اطراف گویندهء اخبار تلویزیون این گوشهء جـهان‌ ارائهـ‌ می‌شود چنین می‌نماید که هر فاجعه و رویداد ناگوار بشری، موفقیتی خوشایند محسوب مـی‌شود کـه بـاید به‌ آن‌ بالید.طنز هشداردهندهء موجود در توصیف شادمانی غیرقابل درک گویندهء تلویزیون به‌ هنگام‌ قرائت خـبر نـاگوار مرگ هزاران نفر و ویرانی‌ ساختمان‌ها‌،بر‌ انزجاری دلالت می‌کند که در کودکی راوی‌ شـکل‌ گـرفته و سـراسر عمر او را پوشش داده است.حسی که به استناد ارجاعات‌ قبلی‌ نویسنده،به ماهیت شوم همیشگی‌ اخـبار‌،از جـنسی‌ کـه‌ در‌ تمام طول دوران کودکی‌اش با آن‌ها‌ مواجه‌ بوده،به غایت طبیعی و انسانی مـی‌نماید و جـان و جهان نسلی را دربر می‌گیرد‌ که‌ راوی نمونهء آن است.نسلی که‌ به‌رغم این هجوم رسانه‌ای‌ جاری‌،هرروز بـیش از پیـش به‌ تقسیم‌ دنیای بیرون از داستان خانم گلسرخی،به قبل و بعد از حادثهء یـازدهم سـپتامبر‌ گواهی‌ داده است.نسلی که مایل‌ است‌ از‌ ایـن خـشونت مـنتشر‌ فاصله‌ بگیرد.

...تا بچه بودم‌ پدر‌ و مادرم دوسـت داشـتند اخبار را ببینند و حالا هم شوهرم.من از اخبار بیزارم و نمی‌دانم‌ که‌ چرا آدم‌ها گـاهی اصـرار دارند که‌ به‌ زور حرص‌ بـخورند‌ و نـاخن‌ بجوند.

تـوصیف لحـظه‌های‌ حـادثه،از منظر حیرت‌زده و ترسیدهء مسافران هواپیماهای مـهاجم و اهـالی ساختمان‌های مورد هجوم،به شکل مونتاژ‌ موازی‌، تأثیری از جنس سینما در ادبیات‌ اسـت‌ کـه‌ خیلی‌ خوب‌ از کار درآمده‌.این‌ ویـژگی که در داستان مستأجر و سـایر داسـتان‌های مجموعه بارز است از توانایی‌های بـصری نـویسنده در ثبت‌ صحنه‌های‌ زندگی‌ روزمرهء او و اطرافیانش حکایت می‌کند.

عجب به‌ حال‌ تمام‌ آن‌ آدمـ‌های‌ تـوی‌ هواپیما که به چشم مـی‌دیدند لحـظه‌به‌لحظه سـاختمان نزدیک‌تر می‌شود و یـا درسـت در آن لحظات اولیه که وارد سـاختمان شـدند،شاید برای یک دهم ثانیه قبل از انفجار‌،چشمان مضطرب‌شان توی چشمان ازهم‌دریده شدهء اهـالی سـاختمان افتاده،و از آن هم بدتر تصور لحظه‌ای اسـت کـه هواپیمارباها بـا اشـتیاقی فـاجعه‌بار شکستن اولین شیشه‌ها را دیـدند و با میل تمام مردند‌،درحالی‌که‌ کیف می‌کردند که با این شاهکارشان چه قیامتی به پا خـواهد شـد.(ص 140)

سروصدای گفت‌وگوهایی که در پشت در بستهء سـاختمان شـروع مـی‌شود،هـمراه بـا خانم قوامی کـه در‌ را‌ بـاز می‌کند و داخل می‌شود و همان‌طور بلندبلند رو به کسی در آن‌طرف دیوار و نرده‌های پردرخت حرف می‌زند،از پله‌ها بالا مـی‌آید و بـه مـن می‌رسد‌. به‌ من که روی پلهء پاگرد‌ نـشسته‌ام‌،و بـه مـلاحظهء هـیکل بـزرگ و سـیاه و رفتار خستهء او،خودم را کنار می‌کشم تا بگذرد.

بعد از آن توصیف درخشان از گزارش تلویزیون از انفجار‌ و برخورد‌ هواپیماها با برج‌های دوقلوی‌ نیویورکی‌،بخش اصلی داستان خانم گلسرخی از این‌جا شروع مـی‌شود که روز جمعه‌ای با سروصدای توی کوچه چشم از خواب باز می‌کند.از پنجره به شهر نیمه‌خواب صبح روزی در فروردین‌ماه‌ نگاهی‌ می‌اندازد و از آن بالا در طبقهء چهارم،اثاث خانهء کسی را می‌بینید که قرار است مستأجر سـوئیت کـثافتی شود که یک طبقه بالاتر از آپارتمان‌ آن‌ها‌ قرار دارد‌.

چند وقت پیش از بالا صدای جارو پارو می‌آمد. صاحب آن را ندیده‌ایم.اما همسایه‌ها می‌گویند که‌ یک افسر بـازنشستهء شـهربانی است.این اثاثی که من می‌بینم بیشتر‌ بقایای‌ یک‌ زندگی است...از دم پنجره آمدم کنار.حس رقتی در من ایجاد شده بود که دلم نمی‌خواست ‌‌مـرد‌ مـرا ببیند.آدم وقتی اسباب‌کشی می‌کند،مـثل ایـن است که با لباس خانه‌ و به‌طور‌ مشخص‌ پیژامهء راه‌راه پشت در خانه‌اش باشد و باد بزند در را ببندد.(ص 141)

این حس که‌ در عبارات بالا به شکل مؤثری بـه خـواننده نیز القا شده اسـت بـا‌ همین شدت و تأثیر ادامه‌ می‌یابد‌ و سرچشمهء تفاوت در قضاوت و نحوهء برخورد راوی در مقایسه با دیگر ساکنان آن ساختمان است که آن‌ها نیز صاحب آپارتمان هستند و مالک محسوب می‌شوند.او مستأجر جدید را در راهرو می‌بیند‌ و ایـن دیـدار را با رقت قلب و نوعی ترحم و جانبداری به یاد می‌آورد:

مرد جوانی بود که موهای سرش کمی نخ‌نما شده بود.قدبلند و صورت استخوانی داشت.زیر لب و با ادب سلامی‌ می‌کرد‌.چیزی مثل سـلام بـود.شوهرم مـی‌گفت کارمند مخابرات است و این بیغولهء زیر سقف را ماهی 150 هزار تومان با یک مبلغی پیش اجاره کرده اسـت.رنویش را هم همان کنار‌ کوچه‌ می‌گذاشت.تنهایی از سروصورتش می‌بارید.

اکنون نـویسنده تـوانسته اسـت با تمهید مؤثر توصیف حادثهء یازدهم سپتامبر و تبیین نسبت راوی ماجرا و آدم‌های دور و اطراف او با پدیدهء تلویزیون و ترتیب مـناسب‌ ‌ ‌رویـدادهای‌ کوچک، زمینهء ایجاد کنش اصلی داستان را فراهم آورد. چیزی که به اعتبار صحنه‌های گـشایش داسـتان، از جـنس خشونت و به لحاظ شخصیت پرداخت شدهء مستأجر،نوعی حق‌جویی و ظلم‌ستیزی است‌. غافلگیری‌ نیز‌ وجه مـشخصهء دیگر حادثه‌ای‌ست که‌ در‌ راه‌ است و این نیز به فوران خشمی ارجاع دارد که چـون آتشی زیر خاکستر از چـشم پنـهان مانده و ناگهان سر باز می‌کند‌.روشن‌ است‌ که چنین توفیقی نمی‌توانسته بدون استفاده از توصیف‌های‌ دقیق‌ از مکان و جای‌گیری شخصیت‌ها در صحنهء حوادث و لحن مناسب و دیالوگ‌های پیش‌برنده ممکن شود.توجه کنیم به نحوهء درسـت وارد‌ شدن‌ راوی‌ به صحنه‌های مقابلهء سایر ساکنان ساختمان باهم و جاگیری مناسب او‌ برای مشاهده و ثبت وقایع که به‌گونه‌ای باورپذیر طراحی و اجرا شده است(صحنهء اثاث‌کشی مستأجر،مشاهدهء داخل خانهء مستأجر‌ از‌ لای‌ در و گـفت‌وگوی اقـناع‌کنندهء دم در با او که به رفع سوءتفاهم‌ ایجادشده‌ ختم می‌شود و...)

جلسهء اعضای ساختمان صحنهء مناسبی است تا گوشه‌های تاریک‌تر شخصیت سایر مالکان آپارتمان‌ها و رفتاری‌ که‌ با‌ تنها مستأجر ساختمان از خود بروز مـی‌دهند و بـه لحاظ وجه مشترک‌شان یکدیگر‌ را‌ هم‌پوشانی‌ می‌کنند کاویده شود. همین‌جاست که مستأجر از کسانی که سیگارشان را در گلدان جلوی‌ در‌ خانه‌اش‌ خاموش می‌کنند و از تودهء مجله‌های خاک گرفته و بدمنظره‌ای که درست کنار در آپارتمان‌اش تـلنبار‌ شـده‌ گله می‌کند و می‌خواهد هرچه زودتر به این وضع پایان داده شود.اما عملا‌ اوضاع‌ باز‌ هم سخت‌تر می‌شود.این‌بار آب کولر یکی دیگر از آپارتمان‌ها از سقف خانهء مستأجر‌ نشت‌ می‌کند.سروصدای رادیـوپخش مـاشین آن یـکی همیشه بلند است،پسرهای لنـدهور یـکی دیـگر‌ رفقای‌شان‌ را‌ دم در جمع می‌کنند.سگی هم هست که مرتبا وق بزند و به لاستیک ماشین رنوی‌ مستأجر‌ بشاشد.

توی جلسهء ساختمان صحبت از هر دری مـی‌شد، مـثل هـمیشه که‌ همه‌ قربان‌ صدقهء هم می‌روند و در خفا تـوی دودکـش همدیگر سیمان می‌ریزند!روی ماشین نوی هم خط‌ می‌اندازند‌ و آب‌ کولر همدیگر را بی‌خبر قطع می‌کنند و از همه بدتر تا صدایی،رنـگی‌ چـیزی‌ مـی‌شنوند،زود انشگتان‌شان می‌رود توی سوراخ شماره‌گیر تلفن تا پلیس 110 را خبر کـنند... وسط آن‌ هیاهو‌ شنیدم که مادر ننربک‌های خرس گنده دارد زیر گوش خانم همسایه پایینی‌ پچ‌پچ‌ می‌کند که«آره،بـابا مـا جـوون داریم‌ و باید‌ مراعات‌ کنن...»(ص 147)و همین‌جا معلوم می‌شود که هردو‌ نفر‌ بـا چـشم خودشان دیده بودند که آقای کاظمی با یک دختر جوان از‌ پله‌ها‌ رفته بالا.

سلام خواهرم را‌ مـی‌شنوم‌ کـه بـا‌ لبخند‌ و خوشحالی‌ سر بالا کرده و مرا دیده که‌ با‌ بطری آب معدنی خـالی تـوی راهـ‌پله لم داده‌ام و کتاب را کج گرفته‌ام‌ به‌ سمت چراغ دیوارکوب پاگرد.نان تازه‌ و کیسهء میوه و سـبزی را‌ از‌ دسـت‌اش مـی‌گیرم.در را باز‌ می‌کند‌ و روزنامه را روی میز ناهارخوری توی هال می‌گذارد و آب کولر را می‌زند.از‌ بچه‌ها‌ سراغ می‌گیرد و از کـارم.دوبـاره‌ معذرت‌ می‌خواهد‌ که دیر کرده‌ است‌.

«این همسایه‌تان که در‌ را‌ باز کرد التماس دعـا داشـت.»

صـدایم را پایین‌تر می‌آورم و از نسبت‌اش با راننده‌های خطی‌ ایستگاه‌ جلوی ساختمان می‌پرسم. به اشارهء دست‌ و صـورت‌ جـوابم را‌ می‌دهد‌.مثل‌ این‌که بخواهد بگوید:«چه‌ عرض کنم داداش جان! داستانش دراز است.»

حرف از هـر دری پیـش مـی‌آید.سر میز‌ شامی‌ که آماده کرده دوباره برمی‌گردیم به‌ موضوع‌ قوامی‌.«این‌ خانمی‌ که دیـدی بـا‌ همین‌ هیکل چاق و چهل و دو سه سال سن،یک پراید دارد.چند سالی هـست کـه مـستأجر طبقه‌ پنجم‌ است‌.خانهء برادر طبقهء بالایی ما را اجاره‌ کرده‌ و زن‌ زحمت‌کشی‌ست‌.توی‌ یک‌ آمـوزشگاه رانـندگی کـار می‌کند.خودش است با دو دخترش که بزرگ‌تره دانشجوی دانشگاه آزاد است و کوچک‌تره هـمکلاس یـاسمن ماست.با همین پراید خرج بچه‌ها و کرایه خانه را‌ درمی‌آورد. خودش می‌گوید کافی نیست.به نظرم راسـت مـی‌گوید.خودم دستم توی خرج هست.به‌هرحال زن آبروداری‌ست.هرچند بعضی همسایه‌ها،یعنی هـمه‌شان سـربه‌سرش می‌گذارند و به من که مدیر ساختمان هـستم‌ فـشار‌ مـی‌آورند کاری بکنم تحویل بدهد برود جای دیـگر.»

«بـرای همین‌که تعلیم رانندگی می‌دهد؟»

«البته این روزها رفتارش بد شده.اولا که با همه شـوخی مـی‌کند.یاسمن می‌گوید خانوادگی این‌جورند.ایـن‌ رفـت‌وآمد‌ و قاطی شـدن زیـادش بـا راننده‌های خطی خیلی ناجور شده.بـه آنـ‌ها سفارش کرده که برایش مسافر دربستی جور کنند. مسافرکشی می‌کند.صبح زودهـا‌ و بـعدازظهرها‌،توی صف آن‌ها می‌ایستد و بعضی‌ وقـت‌ها‌ مثل خودشان به دیـوار حـیاط تکیه می‌دهد و حتی مثل آنـ‌ها هـی بلندبلند حرف می‌زند و آب به سروصورتش می‌زند. تازگی‌ها آب و یخ و چایی هم برای‌شان‌ می‌برد‌.شـاید هـم چیزی ازشان‌ می‌گیرد‌!»

همین‌طور بـا شـام حـاضری‌ام بازی می‌کنم و روزنـامه را ورق مـی‌زنم.«به تازگی همسایه‌ها،بـا نـام مستعار برایش نامه نوشته‌اند و پشت در آپارتمان‌اش انداخته‌اند و فحش داده‌اند و تهدیدش کرده‌اند. حرف‌هایی که وقـتی‌ بـرایم‌ گفت خیلی خجالت کشیدم.گفتم خـانم قـوامی اگر یـک کـمی بـیش‌تر ملاحظه کنید حل مـی‌شود.نه این‌که شوهر ندارید مردم به شما حساس می‌شوند.»

می‌گوید که برایش گفته شوهرش مـرد‌ خـوبی‌ بوده.سال‌ها‌ پیش که بچه‌ها کـوچک‌تر بـودند جـایی اطـراف گـنبد زندگی می‌کرده‌اند.شـوهرش کـارمند مخابران آن‌جا بوده و به خاطر‌ آیندهء بچه‌ها تصمیم گرفته منتقل کند تهران.اما بدشانسی آورده و بعد‌ از‌ پنـج‌ شـش سـال که او و بچه‌ها پیش مادر و خواهرش بوده‌اند یـک روز خـبر شـده‌اند خـودش را کـشته اسـت‌.‌‌آن‌ هم با اسلحه.آن هم وقتی که قرار بوده به زودی بیاید دنبال‌شان‌.گفته‌ خدا‌ بیامرزدش که رانندگی را یادش داده وگرنه معلوم نبوده آخر و عاقبت‌اش چه می‌شده با دو‌ بـچهء کوچک و این همه خرج سنگین.

آن شب گذشت.این پچ‌پچه‌ها هرروز بیشتر‌ می‌شد.اگرچه کسی در‌ برابرش‌ چیزی نمی‌گفت. من هم راستش آن‌قدر گرفتاری داشتم که فقط یکی دوبار به شوهرم داسـتان را گـفتم و او هم خیلی خونسرد گفت:«به ما چه؟مگر سراغ زن من آمده؟ چهاردیواری اختیاری!»در همین‌ حرف‌ها بودیم که شنیدم از کوچه صدای دادوبیداد می‌آید.فحش و فریاد.آیفون را برداشتم.صداهای نخراشیده و عربده واری توی گوشم مـی‌پیچید:«نـامرد بیا پائین!اگر مردی بیا تا تنبونت رو بکشم‌ سرت‌!»(ص 149)

معلوم می‌شود طرف دیگر دعوا یکی از همسایه‌هاست که دبیر است.همان که خانم‌اش هـمراه بـا یکی دیگر از خانم‌ها زاغ‌سیاه مـستأجر را چـوب می‌زدند و بیش‌تر از بابت دختر‌ جوانی‌ که به تازگی به خانهء مستأجر رفت‌وآمد پیدا کرده شاکی‌اند.(دختر درواقع کسی نیست جز خواهرزادهء مستأجر که دانـشجو اسـت و در خوابگاه دانشگاه اقامت دارد.)

مـی‌بینیم کـه آرایش صحنه‌های‌ داستان‌ به سمت پایان معینی کانالیزه می‌شوند.رفتار همهء همسایه‌ها (به‌جز راوی)در ارتباط مستقیم با مستأجر به شدت ناعادلانه است.آن‌جایی هم که این رفتار مستقیما معطوف به شـخص‌ مـستاجر‌ نیست‌،در عرف و قانون مذموم و مردود‌ است‌.از‌ سوی دیگر مستأجر تا حدود زیادی عاری از عیب و خطا تصویر شده است.تقابل خیروشر مطلقی که به خوبی توسط نویسنده‌ تدارک‌ دیده‌ شده از طـریق قـضاوت‌های گاه‌به‌گاه راوی و ارزیـابی‌های او‌ از‌ شخصیت‌های مختلف ساکن ساختمان،رنگ‌آمیزی شده و به شکلی باورپذیر ارائه شده است.نکته‌ای که اگرچه وجه قوت اثـر محسوب‌ می‌شود‌ به‌ تعبیری می‌تواند پاشنهء آشیل آن هم به حساب بـیاید.ایـن‌که‌ احـتمالا و به خصوص پس از فروپاشی برج‌های دوقلوی نیویورک(واقعیت بیرون از داستان)چنین نیست که در یک‌ طرف‌ همهء‌ آدم‌های بـد ‌ ‌و شـرور و بی‌ملاحظه صف کشیده باشند و حدود دشمنی و خشونت خود‌ را‌ با طرفی که آقای کـاظمی مـستأجر آن را نـمایندگی می‌کند تا انتها و حد انفجار و مرگ بگسترند‌.نکته‌ای‌ که‌ خانم گلسرخی در دیگر داستان‌های مجموعهء مـن یک سایه‌ام،آن را غالبا‌ باور‌ دارد‌ و رعایت می‌کند و در موارد متعددی نیز به خوبی تصویرش کـرده است.

داستان را تمام‌ مـی‌کنم‌ و کـتاب‌ را می‌بندم و کناری می‌گذارم.خواهرم ساعتی است به اتاق خودش رفته و انگار خوابیده است‌.دوباره‌ برمی‌دارم و مرور می‌کنم.بخش‌های پیش از فاجعه بسیار خوب نوشته شده‌اند.به نظر‌ می‌آید‌ همه‌ چیز آماده شـده تا خواننده بایستد،بنشیند،پلک برهم بگذارد و نفس عمیق بکشد و ناگهان‌ به‌ ارتفاعی ناشناخته پرتاب شود.همهء حس عدالت‌خواهی گسترده در اثر یک‌جا خرج این‌ پرتاب‌شده‌ و بوی‌ باروت گلوله‌های شلیک‌شده توسط مستأجر عـاصی تـا مدت‌ها در هوا پخش می‌ماند.

از پنجره خیابان‌ خلوت‌ نگاه می‌کنم.تاکسی‌های خطی رفته‌اند.به خانم قوامی فکر می‌کنم.به مستأجر‌ طبقهء‌ پنجم‌ که به قول خواهرم مجبور است بعد از سروکله زدن بـا شـاگردانش چند ساعتی هم‌ با‌ راننده‌های‌ جورواجور این‌جوری دم‌خور باشد و گاهی هم برای‌شان چای درست می‌کند و یخ می‌برد‌.این‌که‌ همسایه‌ها از دستش عصبانی‌اند و انگار چشم دیدنش را ندارند.این‌که خواهرم به عـنوان مـدیر ساختمان چندبار‌ به‌ او تذکر داده نکند پای راننده‌های خطی را به داخل ساختمان باز‌ کند‌.

یادداشتی می‌نویسم و همراه کتاب روی میز آشپزخانه‌ می‌گذارم‌.می‌نویسم‌ که اگرنه همهء داستان‌ها،ولی حتما مستأجر‌ را‌ بخواند.می‌نویسم کـه شـاید کـمکی بکند به خودش و البته آن خـانم مـستأجرشان.مـی‌نویسم‌ این‌ داستان هم مثل ماجرای یازدهم‌ سپتامبر‌،که خود‌ آن‌ را‌ توصیف کرده و سعی کرده درحدی قابل‌ قبول‌ تصویری از تکرار هرروزهء آن در ابـعادی کـوچک‌تر ارائه بـدهد،می‌تواند پدیدهء‌ آپارتمان‌نشینی‌ و حق‌وحقوق ما را در برخورد با‌ مـستأجرمان بـه قبل و بعد‌ از‌ خود تقسیم کند.

الان از‌ آن‌ زمان بیش از چهارماه می‌گذرد.اگرچه که پس از آن داستان،من تا‌ مدت‌ها‌ نتوانستم خودم را از بـابت‌ ایـن‌ طـبیعت‌ فضول سرزنش نکنم‌.آن‌ صحنهء خشونت‌بار بارهاوبارها مقابل‌ چشمانم‌ تـکرار می‌شود و من هربار با حیرت آن لات بی‌سروپا را در آن یک‌صدم ثانیه‌ دوباره‌ و صدباره می‌بینم.حیرت کسی که باور‌ نمی‌کرد‌ چنین سـرنوشتی‌ داشـته‌ بـاشد‌. تابه‌حال هم معلوم نشده‌ که کاظمی اسلحه را از کجا آورده،اما همه حـدس زدنـد که آن را خریده‌ باشد‌. کاظمی هم یکی از آن همه‌ آدمی‌ بود‌ که‌ همه‌ چیز را برای‌ یکی‌ از آن واحدهای مـسکونی شـرکت آذرمـهر داده بود و من یادم رفته بود بگویم از جمله آن‌ رنوی‌ قرمز‌ بدرنگ را.(ص 161)

الان از آن زمـان‌ چـهار‌ روز‌ مـی‌گذرد‌.فردا‌ و پس‌فردای‌ آن شب را که منزل خواهرم بودم جای دیگری مانده بودم.روز آخر بی‌تابی کـرده بـود و بـا گریه خواسته بود پیش از رفتن حتما بروم آن‌جا. دیدم‌ که نشسته بود پشت مـیز نـهارخوری و با جلد و شیرازهء کتاب من یک سایه‌ام بازی می‌کرد.ناخن به مقوا مـی‌کشید و بـه نـقطه‌ای از رومیزی سفید خیره شده بود.بالاخره باید به‌ حرف‌ درمی‌آمد و می‌گفت چه شده اسـت.اسـتکانی چای آورد و گفت.

داستان را خوانده بود و در این حین ناگهان یادش آمده بود که نـام فـامیل دخـتر کوچک‌تر خانم قوامی، فامیل پدری‌اش‌،کاظمی‌ است.همان دختری که همکلاس دخترش بود.شک کـرده بـود.اول زنگ زده بود اهواز و از یاسمن پرسیده بود.بعد هم به بهانه‌ای‌ رفته‌ بـود طـبقهء پنـجم و این‌بار درست‌ و حسابی‌ زیر زبان خانم قوامی را کشیده بود.زن ضمن بازگویی داستان زندگی‌اش و لابه‌لای حـرف‌ها یـک‌بار دیـگر گفته بود که رانندگی را با رنوی همسر‌ خدابیامرزش‌ یاد گرفته.یک رنـوی‌ قـرمز‌ مدل پایین که وقتی کاظمی مرحوم کارمند مخابرات گنبد بوده هفته‌ای یک‌بار او و بچه‌ها را با خودش بـه شـهر می‌آورده و بین راه به او رانندگی هم یاد می‌داده.دیده بوده‌ که‌ خواهرم هـمان‌جا تـوی راه‌پله نشسته و گریه می‌کند با مهربانی دسـت روی شـانه‌هایش گـذاشته و چندبار تکرار کرده:«باور کنید خانم عـباسی!هـروقت پیش هم بودیم به خودش و من و بچه‌ها خیلی خوش‌ می‌گذشت‌.باور کنید‌ خـانم!بـاور کنید نمی‌دانم چرا آن‌جوری خـودش و یـکی دیگر را کـشت»!

6/4/86 قـشم -عباس عبدی

 

دیدگاه‌ها   

0 #1 نسیم 1396-12-02 23:46
خیلی داستان قشنگی بود،واقعی و قابل حس
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

        بانک اطلاعات مشاغل      

 

سوال دارید؟ ، بپرسید تا در همین صفحه پاسخ دهیم